اما بزرگترین حق خدا این است که او را بپرستى و چیزى را با او شریک ندانى که چون با پاکدلى چنین کردى خدا بر عهده گرفته است که کار دنیا و آخرتت را خود کفایت کند و آنچه از آن (دو؛ دنیا و آخرت) بخواهى برایت نگه دارد. (و تامین کند).
2. و اما حق نفس خودت بر تو این است که او را به تمامى به فرمانبردارى خدا گمارى و به زبانت، حقش را بپردازى و به گوش خود، حقش را (بدهى) و به چشمت، حقش را (بسیارى) و به دستت، حقش را (واگذارى) و به پایت، حقش را (بدهى) و به شکمت، حقش را (برسانى) و به عورتت، حقش را بپردازى و بر این (اداى حق) از خدا یارى جویى.
3. و اما حق زبان این است که آن را از دشنامگویى گرامى‏تر دارى و به نکو گفتارى عادتش دهى و بر ادب وادارش کنى و در کامش نگهدارى مگر به جاى نیاز و سودبخشى براى دین و دنیا، و آن را از زیاده گویى مبتذل کم فایده که با کم سودیش از زیانش نیز ایمنى نیست، باز دارى، (زبان) گواه خرد و دلیل بر آن است و آراستگى خردمند به خرد خوشرفتارى او در حق زبان خود(1) باشد. و لا قوه الا بالله العلى العظیم (هیچ نیرویى جز به خداوند والاى بزرگ نیست.)
4. و اما حق گوش این است که از هر چیز چنان پاکش دارى که آن را راهى به دل خود سازى (و آن را نگشایى) مگر براى (شنیدن) سخن خوبى که در دلت خیرى پدید آورد یا اخلاق والایى بدان کسب کنى، زیرا گوش دروازه سخن به سوى دل است که معانى گوناگونى را که متضمن خیر یا شر است به آن مى‏رساند. و لا قوه الا بالله. (و نیرویى جز به خدا نیست.)
5. و اما حق چشمت این است که آن را از آنچه بر تو حلال نیست فرو بندى و مبتذلش نسازى (و به کارش نبرى) مگر براى جاى عبرت آموزى که دیده‏ات را بدان بینا کنى یا به وسیله آن از دانشى بهره‏مند شوى؛ زیرا چشم دروازه عبرت آموزى است.
6. و اما حق دو پایت این است که با آنها جز به سوى آنچه بر تو حلال است نروى و آنها را مرکب خود در گامسپارى به راهى که خوارکننده رهسپار خویش است نسازى، زیرا پا بارکش (پیکر) توست و تو را در راه دین مى‏برد و پیش مى‏اندازد. و لا قوه الا بالله. (و نیرویى جز به خداوند نیست.)
7. و اما حق دستت این است که آن را بر چیزى که بر تو حلال نیست دراز نکنى تا به سبب دست درازى بر حرام، در آخرت، دچار مجازات خدا شوى و در این جهان نیز به سرزنش مردم گرفتار آیى، و آن را از چیزهایى که خداوند بر آن واجب کرده فرو نبندى ولى آن را با فرو بستن از بسیارى چیزها که (حتى) برایش مباح است و گشاده داشتن آن در بسیارى از مواردى که بر آن واجب نیست (ولى مستحب است)، شکوهى در افزاى، و چون دست تو در این جهان بر (حرام) بسته ماند و (به حلال و مستحب) شرف افزود (و کریم و بخشنده شد) پاداش نیک در سراى باقى بر آن واجب آید.
8. و اما حق شکمت این است که آن را ظرف کم و بیش از حرام نسازى و از حلال هم به اندازه‏اش دهى و از حد نیروبخشى به مرز شکمخوراگى(2) و فقدان مردانگى‏اش نکشانى و هر گاه گرفتار گرسنگى و تشنگى شد آن را نگهدارى؛ زیرا پرخورى پرخواره را به‏ تخامه شدن کشاند که تنبلى افزا و مایه باز ماندن و دور شدن از هر کار خیر و کریمانه است، و نوشیدنى که نوشنده را به مستى رساند مایه خوارى و نادان‏سازى و از بین برنده مردانگى است.
9. و اما حق عورتت، نگهدارى آن است از آنچه بر تو حلال نیست و کمک و تقویت آن نگهداشت، با چشم پوشى (از نامحرم)؛ زیرا (چشم فرو بستن) مددکارترین یاوران (در جلوگیرى از شهوت) است، و (با) بسیار یاد کردن از مرگ و تهدید نمودن خود از (عذاب) خداوند و ترساندن نفس از اوست، که عصمت و پاکدامنى و تایید از خداست. و لا حول و لا قوه الا بالله. (هیچ جنبش و نیرویى نیست مگر به خدا.)

رساله حقوق امام سجاد ع